خرید بک لینک
داستان دختری نابینا که با مادرش، در کار خشک کردن، ترکیب و آماده سازی گیاهان دارویی در منزل برای فروش در بازار است. کتاب روایت لایه های ذهنی دخترک هست، از سالها ماندن در خانه و ندیدن و کتاب هایی که مادرش برایش می خوانده…و تغییراتی که پس از یکبار خروج از خانه در زندگیشان رخ می دهد…به نظر من خیلی کش دار نوشته شده بود…جاهایی از کتاب فیزیولوژی و آناتومی و کالبدشکافی بدن انسان بود، گوشه هایی از کتاب تصویر برخی گیاهان و گلها و خواص شان نقش بسته بود… گمانم کارگردان بودن عطیه عطارزاده در تعدد چاپ کتاب بی تاثیر نباشد، والا این حجم از استقبال برای این کتاب به نظر من که منطقی نیست!از این کتاب: او می گوید هر انسان دور خودش جهانی دارد؛ جهانی که رنگ، بو و حتی کلمات خاص خودش را دارد و هر فرد آن را با خودش این طرف و آن طرف می برد. هنگامی که آدم ها از کنار یکدیگر عبور می کنند یا به هم فکر می کنند و یا با یکدیگر حرف می زنند، این جهان ها در هم فرو می روند و مشترکاتی پیدا می شوند. دلیل تفاوت جملات و افکار آدم ها، تفاوت همین جهان هاست. من اما فکر می کنم همهی ما در جهان مشترکی زندگی می کنیم و هر کداممان بر حسب قدرت درونی مان صورتی از همین جهان واحد را درک می کنیم.*کتاب« راهنمای مردن با گیاهان دارویی»، نوشته عطیه عطارزاده، نشر چشمه

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: جمعه 15 مهر 1401 ساعت: 11:31

از بعداز ظهر اقای تعمیرکارآمده، و من در این دو سه ساعتی که بالا پایین میرود، و هر ربع ساعت زنگ می زند که دگمه را بالا پایین کن، اینو بزن و اونو عوض کن…این کتاب را که چندروز قبل شروع کرده بودم، با شوق تمام به آخر رساندم.بعد از مدتها، رمان خیلی خوبی خواندم، تمام عناصر تغذیه کنندهی روحم را در خود داشت. عشق، گذشته، جنگ، آینده، سیاست، خشم، حسادت، انتقام، دلتنگی و آشتی و راز و نیاز…هم روایت داستان و تکه پازل های گمشدهای که به مرور به هم می چسبید را دوست داشتم، هم توصیف شفاف احساسات نیک و بد انسانی را…ضمنا این کتاب آخرین کتابیست که نازنین دیهیمی ویرایش کرد، روحش شاد.از همین کتاب: « در هر نزاعی، همیشه لحظه ای هست که دو طرف یکدل میشوند. اگر در این لحظهی کوتاه، به جای خط و نشان کشیدن برای هم، دریچهی قلبشان را به روی هم باز کنند، مشکل برطرف خواهد شد.»و دوباره از این کتاب:«این را بدان که وقتی یک مرد خانوادهاش را در فاجعه ای از دست میدهد، به این فکر می کند که خانوادهای تازه بسازد. حتی منزویترین مردان هم به حمایت خانواده نیاز دارند. چیزی را که میگویم آویزهی گوشات کن، برای کثافتکاری های بعدی به دردت میخورد: معشوقهها فقط به درد مردانی میخورند با خانوادههای بزرگ و پرجمعیت، مردانی که خیالشان آسوده است که همیشه از کانون گرم خانواده برخوردار خواهند بود. اما مردهای تنها احتیاج دارند خانوادهای تشکیل دهند و آن را حفظ کنند. رسم روزگار همین است. شاید شهوت از مردها قدرتمندتر باشد، اما بیتردید قدرت خانواده از هر چیز دیگری در این دنیا بیشتر است.»*کتاب همراز، نوشتهی هلن گرمیون، ترجمهی انوشه برزنونی، نشر ماهی

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: جمعه 15 مهر 1401 ساعت: 11:31

غنی بوحمدان، دختر نه سالهی سوری، دوسال قبل در فستیوال صدای کودکان عرب، ترانه اعطونا الطفولة را می خواند و اشک به چشمان همه می آورد…این ترانه را اولین بار رمی بند علی دختر چهارساله لبنانی در سال هزار و نهصد و هشتاد و پنج خوانده بود…تابستانی بود که من هفت ساله بودم. رفته بودیم بندرانزلی. ورودی هتل سفیدکنار، از ماشین پیاده شدم تا دنبال بابا بروم. دامن سبز کتانی داشتم که تا روی زانوهایم بود، با بلوزی سفید، روسری کوچکم را باز کردم و در هوای دلانگیز شمال بین دستهایم گرفتم و در محوطه دویدم…فقط آن صحنه یادم هست که مردی با هیکل بزرگ و ریش انبوه و پیراهن افتاده روی شلوار به طرف پدرم رفت. به بابا گفته بود یا همین حالا شلوار تن این بچه میکنید یا جلوی چشمت همینجا شلاقش می زنم…ویدئو را که تماشا کردم، به این فکر کردم من آن زمان حتی از غنی هم دوسال کوچکتر بودم…هفت ساله بودم!در این ترانه میخواند جینا نعیدکم…بالعید منسألکم…لیش ما فی عنا…لا اعیاد و لا زینة…آمدیم تا از شما سوال کنیم، آیا ما بازگشت و دلخوشی نداریم؟ یا عالم، ارضي محروقة…سرزمین من سوخته است…ارضي حریة مسروقة…سرزمین من به سرقت رفته است…اعطونا الطفولة…اعطونا الطفولة…کودکی ما را باز گردانید…ادونا السلام…صلح را به ما باز گردانید…فردا تولد من است، و برای تمام سالهای سپری شده در اضطراب و رعب های القایی و قید و بندهای اجباری، شاهد رفتنهای بیشمار آدمها بودن، برای دیدن هزاران زندگی نزیسته، برای هر کودکی و جوانی از دست رفتهی جمعی که همگی با هم تجربه کردیم، برای دامن سبز کتانی هفت سالگیم، برای چشمهای ناراحت پدرم…با غنی اشک ریختم، و به خودم تبریک گفتم بابت شکستن بسیاری هنجارهای القایی که جامعه زنستیز خاورمیانه در ذهنمان کاشته بود…و تبر

برچسب: نویسنده: بهار کریمی‌پور تاريخ: جمعه 15 مهر 1401 ساعت: 11:31

صفحه بندی